منوچهر خان حكيم
91
اسكندرنامه ( بخش ختا ) ( فارسى )
است و اين مرزوبوم تركستان مىباشد . سكينه گفت : از اسكندر هيچ خبر دارى ؟ گفت : آرى ، با والى تركان چند ميداندارى نموده است ، امّا در اين وادى رعد جادو ، دختر شمامهء جادو ، از ختا آمده و سحر كرده است . تا سه شبانه روز برف بر لشكر اسكندر باريده و اسكندر با دوازده هزار كس گريخته به دامنهء كوهى كه مشهور به قزل كوه است ، در آنجا نشسته است . اگرچه اسكندر رعد را كشته است ، اما اسباب و اموالش به دست لشكر سبكتكين افتاده است . حالا دوباره نهصد هزار كس والى تركان برداشته در برابر اسكندر نشسته است ، امروز يا صباح است كه پادشاهى ( 56 ) از دست اسكندر برود . پس از شنيدن اين خبر محنت اثر ، آه از نهاد بانو برآمد . آذر برزين گفت : اى ملكه ! بيا برگرديده به تبريز برويم كه در چنين وقت كه چنين شكست به پدر تو واقع شده است ، رفتن در نزد او خوبى ندارد . سكينه بانو گفت : اى جدّ ! اين چه كلام است كه تو مىگويى ؟ در چنين وقتى كه پدرم آدم از چوب اگر ميسّر بشود مىتراشد ، من هجده هزار كس را در اينجاآورده برگردم ؟ اين محال عقل است ؛ البته به خدمت پدر مىروم . آذر گفت : پس به بلخ مرو . بانو گفت : اين حرف معقول است و مرا در بلخ چه مهم است ! پس سكينه سراغ قزل كوه پرسيده با لشكر روانه شد . اما اين خبر به سلطان محمد پسر سبكتكين رسيد كه صبحى بود . نقابدار چند به مزرعه قراباد فرود آمدند و سراغ قزل كوه گرفته به طرف اسكندر رفتند . سلطان محمد گفت : كى گذارم كه در چنين وقتى اين سپاه به اسكندر رسد و يك بار ديگر اسكندر صاحب بنه شود . پس سان لشكر ديد ، سى هزار كس بر سر او جمع شدند و در فكر اين بود كه اردو كوچ كنند كه از جانب دشت گردى شد ؛ سى هزار علم نشانهء سى هزار كس نمودار شد . تا رسيدن ، معلوم شد كه قراخان قپچاقى و سگدندان كوش حرامزاده بودند . ايشان با لشكر سلطان محمد داخل شدند كه شهزادهء بلخ ايشان را تواضع نمود و گفت : اى دلاوران ! نيكو وقتى رسيدهايد كه امروز نقابدار با لشكر گران به مزرعهء قراباد فرود آمده ، احوال اسكندر پرسيده به طرف قزل كوه روان شدند و ما خواستيم از عقبشان رويم كه شما آمديد .